واقعا نوشتن به اندازه ننوشتن بد است. وقتی چیزی برای گفتن نداری. کارهای سربازی رو به پایان است. به زودی تسویه حساب می کنم. برای نوشتن واقعا وقت ندارم. اگر هم دست به قلم ببرم، چیزی به جز چس ناله های ننوشتنی سرازیر نمی شود. شاید بهتر باشد از چیزی که همه جسم و ذهنم را پر کرده بنویسم: از مریم!

از او که یک تنه بن بست پیج در پیج مرا پایانی نشان داد. از او که وقتی سرگشته از همه جا به دامنش پناه می برم، همه عطر خوشی و عریانی لذت بی پایان داشتن اوست. دست گرمش بر دستان گیجم را چگونه از نوازش باز دارم؟ لبان ظریف و تن برهنه اش خفته در کنارم، هر صبح زود که بیدار می شوم، یادآور یک عمر است که به هدر می دادم و دوبازه باز یافتمش. نگرانی هر لحظه ام را برای آنکه خراشی بر او وارد نشود، هر روز و دقیقه با خود دارم. شاید این خود دوست داشتن باشد...

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢٥
تگ ها :