ناشناس عزیز از یادداشتت ممنونم. ولی آنچنان فضولی من را تحریک کردی که دارم خفه می شوم. راستش را بخواهی آنقدر ها هم که سعی می کنم وانمود کنم بی تفاوت نیستم. شاید حدسم درست باشد که کی هستی! یکی می مرد از درد بی نوایی یکی می گفت خانم زردک می خواهی... حکایت من است که همه چیز زندگیم را به امان هوا و خدا می سپارم بعد دست به دامن یک یادداشت می شوم که کیستی ای سیاهی....

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
تگ ها :