و اما چند کلمه از يک ناشی که با قلب حلبی به ديدن تئاتر رفت

اول بگذارید روشن کنم :‌من تئاتری نیستم و از آن هیچ نمی فهمم.

۱- تالار وحدت، چند روز پیش‌. چه فرقی می کند کی؟ افرا یا روز می گذرد. بیضایی

کاملا لذت بردم. هیچ فوق العاده نبود. خود استاد گفته که این تئاتر داشت عقده می شد. باید اجرا می کردم

۲- نمایشنامه قبلا بسیار صریح بوده است. زمان نوشته شدن آن کاملا به موضوع مربوط بوده و قضیه را کاملا عینی و ملموس جلوی چشم می گرفته است. الان کمی گذشته... فقط کمی! به نظر من کاملا می شد مفهوم سمبلیک نمایش را به همه زمان ها تعمیم داد. ما در (ملک طلق) حکومتی ایستاده ایم که هر چه از آن ماست را از آن خود و بدتر از آن، در دست موجودی موهومی می داند. دزدی که به لباس دارا، برای پیشبرد هدفش هر کاری می کند. مردمی نادان که در پی یک هو، آبرو ها بر باد می دهند و شاید بعدا از روی ناراحتی گذرای وجدان، شانه ای هم بالا بیندازند. بعضی قسمت ها من را شدیدا یا مالنا انداخت.

۳- سانسور: لعنت بر پدر و مادر کسی که اینجا آشغال بریزد.

و باز هم لعنت!

لعنت!

وقتی در کشوری آثار باخ و موتزارت قبل از پخش باید مجوز ارشاد داشته باشند و استاد آوازش شجریان، باید اول تایید شعرهایی که در برنامه بداهه خواهد خواند!!! را (آن هم شعر حافظ) از مسوولان ذیربط(!!!) بگیرد، بیضایی معلوم الحال که جای خود دارد.

وارطان برای گذر از سد سانسور به نازلی تبدیل شد و ماندگار و شامل بسیار وارطان های دیگر هم شد.

افرا برای اجرا قسمتهایی به خود اضافه کرد. استاد ناچار شد با یک مونولوگ نسبتا ابلهانه (که باید هم اینگونه می بود) از زبان یک نفر که تا آن لحظه در نمایش نبود، به وضوح توضیح دهد که به علت مجوز گرفتن از آقایان این دیالوگ اضافه شده و باعث شده پایان کاملا واقعی و منطقی نمایش، ناگهان بی ربط و ابلهانه شود.

آقایان! هیچ نور امیدی در آخر این تونل نمی تابد. قطار باری است که به سمت شما می آید!

And you see a soothing light in the end of the tunnel

But its just a freight train coming your way

(no leaf clover-metallica)

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/٢٧
تگ ها :