(اين يادداشت مربوط به روز پنجشنبه بعد از ظهر است که ديرتر به ست وبلاگ رسيده)

تا حالا زجر کشیده ای؟ می دانی زجر کشیدن چیست؟ زجر از همه چیز، بارش درد از در و دیوار! تا حالا شده فکر کنی چرا همه چیز بد است؟ افتضاح، غیر قابل تحمل، مهوع! از پیرمردی که جلوی مسجد الجواد میدان هفت تیر دستفروشی می کند زجر کشیده ای؟ از بوی تهوع آور گلاب و فروش جنس های مسخره و شلوغی جمعیت جلوی بساطش! از دیدن کاغذ و آب رنج برده ای؟ کاغذهایی که تبلیغات سخیف به خوردت می دهند و آبی چنان کثیف و آلوده و پر از آشغال که توی جوی های تمام خیابان ها روان است؟ از تک تک مردمی که در خیابان دیده ای متنفر بوده ای؟ از ریش و موی مزخرف و لباس و ادای جلف آنها؟ از راننده هایی که هیچ توجهی به باقی پولت ندارند؟ در روز چندبار خرده پول های شما را خورده اند؟ چند بار با آنها درگیر شده ای؟ از احساس مسوولیت نداشتن همه زجر کشیده ای؟ اصلا تا به حال چیز خوب دیده ای؟ از دست خانواده ات زجر نکشیده ای؟ از دست کسی که دوستش داری و می پرستی زجر کشیده ای؟ از خودت زجر کشیده ای؟ عادت به زجر کشیدن کرده ام، عادت! از همه چیز زجر می کشم. زجر می کشم که دود سیگار را به خورد آدمهای پشت سرم می دهم که هیچ توجهی به زجر کشیدن بقیه از رفتارشان ندارند. فقط از تو زجر نکشیده ام. از تو که از همه چیز زجر می کشی، درد نکشیده ام. از همه چیز این مملکت کلافه ام و به هیچ چیزش امیدوار. فقط فرار به جلو راه گشای ما است؟ نمی دانم! فکر می کنم راه اصلی ما، با هم بودن است، هر جا! شاید که دردهایمان تقسیم نه، که درک شوند. عادت داده ام خودم را که به هیچ چیز توجه نکنم. تمام زجر و دردم را با انداختن ته سیگار کنار خرده کاغذهای تبلیغات و توی جوی کثیف آب و جلوی پیرمرد مسجد الجواد، استفراغ می کنم.

هروقت من از چیزی چنان برزخ بوده ام که دنیا را نابود می خواستم، تو شانه هایم را نکان دادی و من را به خودم بازگرداندی. ولی هرگاه که تو را تکان دادم که بازگردی به خودت، دردمند تر شدی و من افسرده از بی فایدگی. و این مرا زجر می دهد.

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢۱
تگ ها :