نشد! چیز جالبی به ذهنم رسید!

هزلیات سعدی ، نقل به مضمون : جوانی از دختری تقریبا حوری بهشتی سان خواستگاری کرد و پدر دختر، خواهر به غایت بد منظر و به غائط معطر را قالب کرد. پسر وقتی ماجرا را دید به نزد پدر رفت و  خواست دختر را طلاق بدهد یا آنکه دختر اصلی را تحویل بگیرد. پدر مخالفت کرد و پسر اندیشه. پس به نزد همسر شتافت و همبستر گشت. ندیمه در اتاق مجاور بود، راهی نبود و پسر گرم فعالیت اول، کار او را هم ساخت. به سراغ عمه رفت و "تا نیاید رشکش ریخت مشتی آب در مشکش..." خلاصه اینکه خاله و عمه و عمو و خواهر و برادر را بی نصیب نگذاشت. پدر دختر پیام فرستاد که بس کن! دخترم را پس می گیرم. پسر طبیعتا مخالفت کرد. پدر گفت :

هر که در این سرا ماده و نرست          از جفای تو نابکار نرست

خلاصه به هر ترتیب شده پسر را راضی به طلاق کرد.

قضیه آقایی است که به اشتباه دیگران رییس جمهور می شود. چنان بلایی بر سر همه می آورد که ماده و نر از او آسایش نداشته باشند، به هچ ترتیبی هم نمی شود او را راضی کرد. رای دهندگان از عواقب کارشان در عذابند و نمی فهمند از کجا خورده اند و رای ندهندگان فکر می کنند نمی دانند از کجا می خورند.

فرانسه، چند سال پیش : چپ های مخالف با شیراک، بینی خود را می گرفتند و به او رای می دادند.

ایران، چند روز پیش : فکر می کنید کسی بینی خود را گرفت و رای داد؟ نه! کسی جرات این کار را نداشت. ساده است!  نابکار با هر کسی می تواند جفا کند.

امیدواریم جفاکار به طلاق راضی شود، اگر نشد باید راضیش کنیم. یک بار هم جای ما و او عوض خواهد شد. (آه نه غلط کردم! هیچ گاه پشت سرش نماز نخواهم خواند) 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۸
تگ ها :