نوشتن از احساسات بدون هیچ حسی

سلام. چندمین بار است که همه نوشته را پاک کرده ام و کلا نوشته جدیدی را شروع کرده ام. مغزم یاری نمی دهد. چیزی ندارم بگویم و گفتنی ها حرف هایی برای همگان نیستند. در جایی و با نامی گفته خواهند شد... به زودی. و شوایک احتمالا به زودی به نوشته هایی از کتابش تبدیل خواهد شد. شوایک از خود کم شده است. شوایک بزرگ نشده ولی خراب شده است. شوایک دادش در نمی آید ولی سینه اش سنگین است. شوایک خسته است و دلزده، به دور خود می گردد برای راه فرار از خود. شوایک از بوی تن "او" لذت می برد و همه وجودش "او" را می خواهد ولی نمی تواند مثل گذشته با او باشد. شوایک "بد" شده است. شوایک دیگر سراپا محبت نیست، غرور شده است و خودخواهی. شوایک می خواهد چند وقتی ساکت بماند ولی نمی تواند. هیچ روی سینه اش سنگینی نمی کند ولی نفسش در نمی آید. شوایک هنوز بدون "اما و اگر" دوست می دارد، ولی نمی داند چرا نمی تواند بدون اما و اگر زندگی کند. شوایک تحمل بار نتوانستن هایی است که می خواست بتواند. شوایک تکرار درد هایی است بی دلیل. شوایک هنوز می خواهد در نازک صورتی رنگ گم شود و در اطراف هاله جست و خیز کند. نمی تواند. شوایک از خود فرو افتاده است.

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
تگ ها :