ننوشتن اصلا جالب نیست باور کنید! دوست دارم همیشه دفتر و خودکار دم دستم باشد که هر جا هر چیزی به بیت سوم ذهنم رسید بنویسم. بیت چهارم آمادگی حذف است! ولی 2-3 روزی می شود که بدجوری دچار قلقلک این جریان هستم.

عنوان دیرهنگام : بد آمدن و خوش آمدن

خیلی وقت است که مرزهای خاکستری من دارند از بین می روند. از کسی که بوق می زند بدم می آید و از کسی که.... نمی دانم چه کار خوبی می توانم بگویم، ولی خوشم می آید. می ترسم که این بیماری به دایره دوستان هم کشیده شود.

چند روز پیش با مریم در حال رد شدن از کوچه پرترافیک خودمان بودیم، یکی از رانندگان محترم فاصله 20 سانتیمتری با ماشین جلویی را پر کرد تا خدایی نکرده ما نتوانیم رد شویم. به مریم گفتم : این ...کش احساس می کنه اگر 20 سانت فاصله داشت مثل اینه که سرش از طرف بیرون اومده میترسه پولش حروم بشه. خوب کلی هم خندیدیم ولی بعدا فکر کردم که این ناراحتی ها من از کجا شروع شدند؟ چرا با توضیح 2 دقیقه ای یک نفر اعصابم به هم می ریزد؟ چرا حوصله کسی را ندارم؟ چرا از دوستانم فاصله گرفته ام؟ چرا مثل قبل (البته نه خیلی قبل) راحت نیستم؟

خطر بزرگی من را تهدید می کند. باید جلوی این احساسات پر رنگ را بگیرم.

هنوز از دیدن دوستان قدیمی و جدید شدیدا خوشحال می شوم، ولی وقت کافی برای آنها نمی گذارم. از آنها خوشم می آید، ولی باز هم بی دلیل و با دلیل آنها را به نقد می کشم. تازگی ها فهمیده ام که در واقع خودم را به گوشه رینگ نقد برده ام. مغرور و کله خر شده ام. 

یاد شوایک افتادم (نقل به مضمون) : سروانی در پادگان بود که شوایک لقب "نصف کـون خر" به او داده بود. آدمی مغرور و خودبین که هیچ کس را جز خود قبول ندارد و بیخودی داد و قال راه می اندازد و درجه بالا و سواد کمی هم دارد می شود "کـون خر" و این بابا که فقط سروان است و هیچ هم بارش نیست منطقا می شود "نصف کـون خر"

کم کم دارم به درجه مذکور ارتقا می یابم. باید مواظب باشم... 

 

  
نویسنده : شوایک ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٤
تگ ها :