در چارچوب

وسط چارچوب در ایستاده است. دو کف دستش را به دو طرف چارچوب چسبانده. پای چپ محکم روی زمین است و آن یکی پا، از ران به سمت داخل خم شده و روی نوک پنجه مردد مانده. گردنش گاهی با کرشمه‌ای به سمتی می‌لغزد و دوباره باز می‌گردد. به من زل می‌زند. روی تختخواب به پهلوی چپ خوابیده‌ام و نگاهش می‌کنم.

بلند می‌شوم و به سمتش می‌روم. از زیر دست چپش رد می‌شوم و پشت سرش می‌ایستم. شانه راستش را می‌بوسم و نرمه گوشش را با لبهایم می‌کشم. می‌خندد و سرش را تند به جلو پرت می‌کند. بعد آرام نیم‌دایره‌ای به گردنش رسم می‌کند و نگاهش به ناخن‌های سرخ دست چپش متمرکز می‌ماند. انگار منتظر حرکت بعدی من باشد. با سرانگشت‌های دست راستم، رانش را تا وسط کمر نوازش می‌کنم. کرک‌های نازک تنش سیخ می‌شوند. دستانم را به دورش حلقه می‌کنم. روی تختخواب خوابیده و ما را نگاه می‌کند.

بلند می‌شود. از زیر دست هنوز صلیب مانده به چارچوب در رد می‌شود. به پشت سرم می‌رود. قدش به پشت گردنم نمی‌رسد که تلافی کند. دستش را روی کمرم می‌لغزاند و موهایم را لای انگشتهایش سفت می‌گیرد و سرم را به عقب می‌کشد تا گوشم را گاز بگیرد. دستهایش روی سینه‌ام راه می‌روند. لباسم را بالا می‌زند و ناخن‌های سرخرنگش را روی کمرم می‌کشد. باید مطمئن شود که هشت خط موازی و سرخرنگ آنجا مانده است تا کسی دیگر به این قلمرو نیاید. روی تخت خوابیده‌ام و نگاهشان می‌کنم.

ساعتهاست بیحرکت مانده‌ام که خلوت عشقبازی‌شان را به هم نریزم. او هم پشت سرم دراز کشیده و بیدار است. نمی‌دانم آنها را در چارچوب در دیده یا نه. بیحرکت به سمت چشم دوخته. به سمت من بر می‌گردد. دست راستش را دور کمرم می‌اندازد. لبهایش را روی گوش راستم می‌گذارد و آرام گاز می‌گیرد. او هم به چارچوب چشم می‌دوزد. انگار آنها را دیده. بلند می‌شود و به پشت سر من درون چارچوب می‌رود. لباسش را پاره می‌کند و بر می‌گردد. انگار ما برای آنها وجود نداریم. به عشقبازی‌شان مشغولند.

سالهاست از آنجا رفته‌ایم و هنوز در ذهن چارچوب و تختخواب و دیوار تکرار می‌شویم.

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاریک های ذهن من

چقدر خوب توصیف می کنی.

میلاد

ما را ببخش خیابان بلندم,که چراغهایت در قطرات خون روشن میشوند. احتمالا همشهری هستیم.اهواز؟اگر از احوالات اینجا بخواهی بدانی,صحنه نمایش یکی از زشت ترین آینده هاست.هر چه بد تصور کردنی اینجا توانستنیست. به هر حال عیدت مبارک.بنده تا شهریور امسال تمام پست هایتان را کپی گرفته ام و چندتایی مثل دو علی و ناعنوان را خواندم.همانطور که از نام شوایک بر می آید کاری انجام میدهید جالب.آرزو میکنم بساطت را جمع نکنی دوست.ما سخت محتاج مهربانی هستیم.نباید تنها بمانیم.اقتضای احتیاط اخلاق است. من اصلا حالم خوب نیست.وقتی میخوابم,گمان میبرم این بار آخره.لذا کم میام.کم نظر میدم و...حالا باید برم.دوستان دارم.

نازی

چه خوب بود . خوشم اوممد .

نویدار

سنفونی مردگان از عباس معروفی را می شناسی؟

نویدار

حتما آن را بخوان. هر وقت برای بار سوم آن را تمام کردی، با هم گپ بزنیم.

آناهیتا

اوففف .... از تکرار خستم . مخصوصن تکرار خاطره , تکرار آدمهائی که از این خانه رفتن

سینا

ای کاش اینجا هم میشد لایک زد...